|
برای آنی خواهم مرد
کجایی بهترینم؟؟؟دیگر صدایت را نمیشنوم . تاریکی مرحمی شده است بر دل شکسته ام... کجایی.... آنگاه که صدایت میکنم و در امتداد تاریکی بدنبال نور میگردم اثری از تو نیست و باز صدایت را نمیشنوم.تو همان مسافر غریبی بودی که در جاده ی تنهایی قلبم پا گذاشتی...ولی امروز تو رفته ای اما هنوز ردپایت بر روی قلبم جاریست.هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم.آرام آمدی و آرامتر رفتی...یادگاری بر روی جاده ی قلبم گذاشتی و من برای همیشه جاده ی قلبم را بستم تا دیگر کسی پا بر روی تنها یادگارت نگذارد... کجایی مهربانم...؟ در تمام مدت وودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نکند ولی هیچگاه فکر نمیکردم تو روزی به انتهای جاده ی قلبم میرسی... هرگاه که به دور دست ها مینگریستم انگار انتهایی نداشت ولی افسوس که اشتباه فکر میکردم و اما دیگر هیچ فرصتی نیست... تو رفته ای.... تو رفته ای و من تنهاتر از همیشه با خدایم خلوت میکنم. تقدیم به آن کسی که افتاب مهرش در آستان قلبم!همچنان پابرجاست و هرگز غروب نخواهد کرد!
چند روز پيش دلم خيلي غم داشت...يه غمي كه با هيچ چيز بر طرف نمي شد.
با خودم فكر ميكردم كه چقدر راحت آدمايي كه فكر ميكنيم ميشناسيمشون عوض ميشن،فكر ميكنم هميشه به يادمونن ولي وقتي ازشون دور ميشي فراموشت ميكنن. راستش دلم از دوستام گرفته بود.احساس ميكردم خيلي تنهام. تو اين فكر بودم كه يكي از دوستام كه اصلا فكرشم نمي كردم بهم اس ام اس داد... آخر شب وقتي ديگه داشتم آماده ميشدم براي خواب مينا بهم زنگ زد و گفت:"امروز يه هويي اومدي تو ذهنم،گفتم يه حالي ازت بپرسم؟" با اين جملش واقعا خشكم زد . رفتم تو فكر...كه چقدر ما آدما دلمون بهم نزديكه...پس چرا بايد انقدر نسبت بهم بي تفاوت باشيم؟؟؟؟؟!!!!!!! اما الان خيلي خوشحالم. و در آخرم مي خواستم در مورده ميميسم بگم...فكر ميكنم اين جوري بگم بهتره: از دست دادمت،به راحتي يك نفس،به آساني يك پلك، سخت است ولي انگار بايد بگويم خداحافظ اي تمام آن چه داراي ام هستي در اين روزگار سخت.... خداحافظ.
بيب بيب....برو كنار مگه نمي بيني من كلي خبر دارم؟ خب بزار از فرودگاه كه اولين قدم سفرمون بود شروع كنم. پرواز ما از فرودگاه امام خميني بود.ما 2ساعت زود تر از پروازمون اون جا بوديم و مجبور بوديم وقت بگذرونيم. رفتيم نشستيم تو يه كافي شاپ.من و بابام رفتيم كه سفارش بستني بديم.اول رفتيم صندوق و اونم به ما فيش داد.رفتيم كه فيش و بديم به اون اقاي بد اخلاق كه بستنيايي كه سفارش داديم و بگيريم...بعد از چند دقيقه اقاي بد اخلاق جلوي ما يه بطري اب گذاشت..بابا گفت اين چيه؟؟؟اونم گفت تو فيش اب دادي منم بهت اب دادم! بابامم گفت دمت گرم!!منم كه از خنده كبود شده بودم به اقاي بداخلاق گفتم فيش و بده ببينم.بعد فهميديم كه فيش ما با مشتريه قبلي اشتباه شده. ما ساعت 11 صبح رسيديم اون جا.واااااااي هواش خود جهنم بود فرداش رفتيم معبد سرمورگان كه حدود 200تا پله داشت.«البته به نظر من پله هاش بيشتر از 200 تا اومد.»اون جوري كه ليدر ما مي گفت كسايي كه نذر داشتن اون پله هارو پا برهنه و يا حتي با زانو مي رفتن.روي پله ها پراز ميمون بود كه خوراكي يا اب مردم و از دستشون مي گرفت...«من كه از ترس مردم تا برسم اون بالا.»اون بالا هم كه رسيديم كلي عكس و فيلم و از اين داستانا داشتيم.و بايد بگم بعد از هر گشت و گذار ما از پاساژاي اون جا سر در مياورديم..خانومارو كه ميشناسين....عشق خريدن ديگه. شب بعدش رفتيم سالوما.سالوما يه مهموني بود كه بزن و برقص و از اين داستانا داشت اونم با آهنگاي ايراني و اين كه همه ي ايرانيا اون جا جمع بودن ودور تا دور سالن هم غذاهاي مالايي چيده بودن كه با غذاي اون جا آشنا شيم.كه البته ما فقط شريني خورديم و سالاد.«آخه غذا هاشون خيلي بد بود» واااااااااااااااي آخه غذا نگم بهتره...با اون بوي بيهوش كنندش!! اين خلاصه اي از سفر در مالزي..ديگه سنگاپورو نمي گم كه خودتون برين ببينيين چه داستانايي داره...تازه خيليم از مالزي بهتره.
سلام من بعد از مدت ها اومد البته صدای مامانم که داره میگه:"الناز بشین سر درست" تو خونه پیچیده. هنوز اول راهم ولی کلی خسته شدم.برام دعا کنین که به این زودیا جا نزنم. مگه نمی دونین من امسال پیشی شدم....بابا پیشیه خیابون نه که یعنی پیش دانشگاهی یا همون چهارم امروزی دیگه... باید بگم که تعطیلات تابستونیه من تازه داره شروع میشه..البته با کلی تست که استادای عزیزم ریختن سرم. راستیییییییییییییی من ۱۹ هم دارم میرم مالزی که استراحت از خودم ول بدم....وقتی برگشتم کلی براتون تعریف میکنم.
دیگه دوست ندارم بنویسم!!!خسته ام... همین! استخوان هایم دارد میسوزد زیر بار اینهمه درد... من بی وفا نیستم ! این را ارزو های مرده ام خوب میدانند ...! عجیب خسته ام از این سرما ...!!!! . . . نباید گریه کنم نباید گریه کنم می فهمی دخترک؟!!! نباید گریه کنی ! کسی توی وجودم زار میزنه . . . من اما بغضم رو قورت میدم دارم خفه میشم ... اما گریه نمی کنم نه ،نباید ....!!!! "و من هر روز به خودم یاد اوری می کنم که تو را ندارم!" چرا واقعا" ؟!!!
نمی دانم چرا نمی توانم با روز های خدا صبوری کنم.. نمی دانی چه قدر دلم گرفته چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند اینجا همه چیز مرده است.. صندلی،میز،آینه،ستاره،پنجره،دیوار.. و حتی ماهی های درون قاب! و من111 که از همه مرده ترم! اگر باور نداری پاورچین ،پاورچین کنارم بیا ببین که بوی کافور می دهم... آواز کلاغ ها را هم می شنوی؟ این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند. کلاغ های سیاه پوشی که به جای خرما،قارقار تعارف می کنند... این جا مجلس ختم من است!!!!
الان که دارم براتون این و می نویسم مثل قبل خوشحال نیستم.چون... پدر بزرگم فوت کرد. من عاشق بابا بزرگم بودم...توی مراسمش اصلا گریم نگرفت چون باورم نمی شد بابابزرگ مهربونم دیگه نیست... مامانم خیلی بی قراره منم بلد نیستم آرومش کنم یعنی نمی دونم چه جوری آرومش کنم وقتی خودمم دلم کلی گرفته و در حسرت بوس کردن و بغل کردنشم... اما میدونم اون الان جاش خوبه خوبه...اون انقدر مهربون بود که همه دوسش داشتن..هیچ کس ازش خاطره ی بدی نداره..این و همه توی مراسمشم می گفتن. فقط خدا می دونه که چه قدر دلم واسش تنگ شده. شرمنده دیگه نمی تونم بنویسم... |
About![]()
سلام..سلام...اول از همه باید بگم خیلی خوش امدین به وب حقیر بنده!
Home
|